... مثل لذت اولین پک سیگار
... ماهی جون تنگ بلور قصر بلور نیست میدونی ... تو بخوای بشکنی این تنگ بلورو می تونی
این دلشوره لعنتی.... ای کاش لااقل دلیلشو می دونستم! خدایا بالاتر از بهشت چه داری؟ برای زیر پای مادرم می خواهم... میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ . . . این بود زندگی؟؟؟!!!...... آهای روزگار ! برایم مشخص کن این بار کدام سازت را کوک کرده ای تا برایم بزنی می خواهم رقصم را با سازت هماهنگ کنم ........ اینجا زمین است "حوا" بودن تاوان سنگینی دارد تاوانی سنگین تر از خود "انسان بودن" ... 1 اسفند 67 یه تاریخ خاص !!! البته برای من یه تاریخ که تا همین چندوقته پیش فکر میکردم مهمترین فاجعه زندگیم توش اتفاق افتاده و کلی با این تاریخ مشکل داشتم اما حالا ... روزی که من اومدمو پا گذاشتم توی این دنیا! خیلیم خوبه که من اومدم! خیلیم خوبه که الان هستم! اگه من نبودم کی میشد ته تغاری خونه؟ اگه من نبودم کی تا از بیرون می رسید خونه شروع می کرد به تعریف کردن و اونقدر می گفت و می گفت تا فکش درد می گرفت از حرف زدن و بعد ته حرفاش میگفت: مامان من که نمیتونم چیزیو از تو قایم کنم، پس بذار بگم و بعد تازه شروع میکرد به گفتن غلطایی که کرده و تهشم مامانش واسش قربون صدقه میرفت! اگه من نبودم کی وقتی میخواست یه دروغی به مامان بگه می ترسید از اینکه تو چشماش نگاه کنه، چون میدونه چشماش انقدر سادست که با یه نگاه همه چیو لو میده! اگه من نبودم جمعه ها "نیما" با کی جیغ و داد راه مینداختو سر به سر کی میذاشتو با کی کشتی کج و تانگو راه مینداخت تا تهش جفتشون با هم لقب "تام و جری" رو بگیرن؟ اگه من نبودم کی با هر عکس "رستا" هزار بار ضعف میکرد و حاضر بود تموم جونشو بده تا فقط یه لحظه فرشته کوچولوشو بغل بگیره و ببوستش! اگه من نبودم کی میشد دختر شلخته ی خونه که مدام یا سر کامپیوتره یا سر کتاب و بعد مامان به کی هی میخواست غر بزنه! (والااا، خوب اگه من نبودم غراش تو دلش جمع می شد دیگه) اگه من نبودم هرشب آخر وقت، مامان با یه بشقاب میوه پوست کنده تو اتاق کی میرفت که بشینن حرف بزنن و غیبت کنن ؟! اگه من نبودم بابا به کی میخواست صبح تا شب گیر بده و بعدشم هی بگه من نمیدونم تو این دانشگاه چی به شما یاد میدن!!! اگه من نبودم بابا با کی میخواست بحث سیاسی راه بندازه و تهشم با این جمله تموم کنه که شما جوونا چی میدونین آخه ؟!! اگه من نبودم کی میخواست زمستون سرد 89 رو بگذرونه و تهشم خم به ابرو نیاره و بگه تقدیر... اگه من نبودم ......... راستی اگه من نبودم چی میشد ؟؟؟ قطعن اتفاق خاصی نمی افتاد خب!!! اما چه خوبه که هستم ! مگه نه ؟؟؟ مرسی از مامانو بابای گلم که لطف کردنو زحمت کشیدنو منو اوردن تو این دنیا هرچند ناخواسته بودمو سعی زیادی (از جانب مامان خانوم) برای نابود کردن این جانب وجود داشته اما من با پر رویی تمام موندم و حالا اینجا پشت کامپیوترم دارم یه سری اراجیف مینویسم بجای اینکه پاشم اتاقمو مرتب کنمو با مامان برم کیک بگیرمو ........ . . . در کل اینکه تولدم مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن : تازشم به قول اسوه اگه من نبودم دنیا صفا نداشت !!! با جای خالی تو لامبادا میرقصم... بگذار موش ها با خیال راحت تمام شکلات ها را بخورند تو که نیستی دیگر چه فرقی میکند لباسم را با کدام رنگ هماهنگ کنم کراواتم را از کجای دست های تو / قرمز ببندم یا نه تو که نیستی ... باید سایه ها را جدی تر بگیرم شراب را لاجرعه بنوشم و هدیه ای را باز کنم که خودم بسته ام بگذریم / از تمام کافه های شلوغ امشب از تمام قرارها و بی قرار ها ... امشب به زور خودش را تا دوازده میکشد ... بگذریم ... موش های عزیز ولنتاینتان مبارک !!!... هومن شریفی پ.ن : فقط از متنش خوشم اومد... همین ... گاهی باید بارید آنقدر که خودت هم غرق شوی! گاهی باید رفت آنقدر که خودت را هم گم کنی! و آن وقت برگردی و از نو بسازی هر آنچه را که دوست می داری ... امروز یه کار خیلی خوب کردم یه کار مثبت خوشحالم خیلی خوشحالم ... گاهی وقتا تو زندگی فقط یه تلنگر لازمه، یه تلنگر کوچیک! مهم نیست کی اون تلنگرو بزنه، مهم اینه که بزنه ! اونوقته که به خودت میای یه نگاه به خودت میندازی، به سرتا پات، به موقعیتت، یه نگاهم به اطرافت میندازی، به دور و بری هات تو این نگاه انداختنا چیزایی رو میبینی که تا حالا ندیده بودیشون یا اگرم دیده بودی واست مهم نبوده! اونوقته که می بینی چه چیزای بزرگی رو تو زندگی داری! اونوقته که می بینی چه حصارای بیخودی دور خودت کشیده بودی! اونوقته که ارزش ها و ضد ارزش هات یه کوچولو تغییر میکنه! انوقته که تازه می فهمی زندگی چقدر قشنگه، روزا چقدر روشنه، چه راحت می شه از این روزها و از این قشنگیها لذت برد! چقدر راحت میشه از ته دل خندید خوش بود و خوش گذروند ...... . . . آری، آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست ... عاشقانه هایم صف کشیده اند برایت اینجا روی لبهایم زودتر بیا تا از دهان نیفتاده ... . . . پ.ن: بداهه ای بود وسط طراحی مقاطع بتن آرمه!!! من این روزا یه حال دیگه ای دارم همیشه هیچ وقت اینطور نبودم همیشه نیمه ی خالی رو می دیدم به فکر نیمه های پر نبودم . . . من این روزا یه حال دیگه ای دارم جهان من لباس تازه می پوشه ............... با تو واژگانمان سرکش و یاغی می شوند با تو حال و هوایمان زن می شود با تو می توان تا همیشه گفت : تولدت مبارک ... امروز صبح خدا یه فرشته کوچولوی خوشگلو با پست سفارشی فرستاد این پایین که بیاد و بشه تموم زندگیه ما ........ قربون اون چشمای خوشگلت بشم من رستای من خوش اومدی خاله خوش اومدی فدات بشم به دنیای ما خوش اومدی نفسم ...... آرزوهایت را یادداشت کن خداوند آنها را فراموش نمی کند اما تو از خاطرت می رود آن چه امروز داری ... خواسته ی دیروزت بوده است !!!... خجسته باد این شب اهورایی ... پ.ن: راستی پاییز داره تموم میشه ها! آخر پاییز که میگن امروزه همه سر جاشونن یا ... !!!....... با این همه ترانه ی پنهان در رگ های هوا غلط می کند این قلب در به در که خاموش بماند ... به خدا دیگه دارم دیوونه می شم! فکر اینکه یه فرشته کوچولو الان داره کم کم بالهای خوشگلشو میذاره کنار تا بیاد و پا بذاره توی این دنیا و خودش بشه تمومه دنیای ما، دیوونم میکنه کسی که خیلی وقته منتظر اومدنشم! کسی که با همه فرق میکنه واسم! کسی که عشقه ، زندگیه ، نفسه ! رستا خانومه گل، خاله کوچیکه خیلی روت حساب باز کرده هااااا فدای چشمای خوشگلت بشم من فدای صورت کوچولو و سفیدت بشم من که هر شب دارم خوابشو می بینم اینکه تکوناتو تو دل مامانه خوشگلت ندیدم، اینکه موقعی که پاهای کوچولو و خوشگلتو میذاری تو این دنیا من پیشت نیستم، اینکه روزای اول زندگیتو همون روزایی که "بوی ناب خدا" رو میدی من پیشت نیستم مطمئنن خیلی غم تو دلم انداخته اما خدا این نعمته خوابو ازم نگیره چون توی خواب هم تکونای خوشگلتو تو دل مامان جون دیدم هم همین دیشب لحظه ی به دنیا اومدنتو قربون شکل ماهت بشم من دیگه داری دیوونم میکنیااااا فسقلیه خودم راستش روم نشد به مامانت بگم، بین خودمون باشه، خیلی دوست دارم چهره ت شبیه من باشه. میدونم که توقع زیادیه ، شایدم بهت بربخوره. به هر حال جسارتم ببخش خاله دوستت دارم اندازه ی یه دنیا، شایدم بیشتر کسی چه میدونه........ سورپرایزو دوست دارم اما ... اما اینکه یه روز معمولی بری دانشگاه و بعد توی آنتراک فولاد، دوستت بی هیچ مناسبتی یه جعبه ی خوشگل بده دستتو بگه بازش کن! و وقتی بازش کردی ببینی که یه شنل کوچولو ، یه جفت پاپوش و یه کلاه فرانسوی خیلی کوچولوی خوشگل توی جعبه ست + یه کارت پستال که روش نوشته : "رستا"ی عزیزم تولدت مبارک دنیا تو رو کم داشت ... از طرف یلدا ... و بدونی که همه اینا رو خودش درست کرده!!! اگه تو بودی چیکار میکردی؟؟؟ من که هنگ کردم تمام بدنم گر گرفت، داغ شدم و چشمام پر شد ... تازه مهم تر اینکه بخاطر همین نتونسته بود کوئیز فولادو بخونه!!! این بزرگترین سورپرایزی بود که تا حالا داشتم مرسی یلدا... هزار بار مرسی این روزها خودم را دوستتر می دارم !!!... پ.ن: نارسیسیسمم خودتی! پر از ناگفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه دلش طاقت نمیاره همه حرفامونو میگه ..... خانه ی دوســــــــــت کجاست ؟؟؟...................... برای کفنم جیب بدوزید! یک پاکت سیگار بهمن کوچیک و فندک زیپوام را درون جیبم بگذارید!... آن دنیا چند نفری هستند که باید روبروی هم بنشینیم و سیگار بکشیم... آخرین نخ اش را هم برای خدا نگه میدارم! حتم دارم که دلش لک زده ... من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید : " گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است " . . . باز هم 14 مرداد باز هم گور عشق گل خونرنگ دل ما باز هم سرنوشت کسی که هیچ کس نبود باز هم حرمت آویشن و چشمان تو باز هم بی پناهی ما . . . روحت شاد استاد رفتیو راحت شدی از این همه هیاهو، از این آدما، این همه دروغ، از این همه بی معرفتی ... لااقل فکر میکنم اونجایی که تو هستی خبری از این چیزا نیست همه پاکن مثل چشم سگ، مثل دست نوزاد، مثل دل تو دلم گرفته می دونی ؟؟؟ میترسم من میترسم از این همه بی ایمانی می ترسم از این همه دروغ می ترسم من از این آدم ها می ترسم ... راستی ولووت برای منم جایی داره؟؟؟................. اعصابم خرده کلافه ام دیروز بزرگداشت شاملو بود تو امامزاده طاهر نتونستم برم و امروز بزرگداشت حسین پناهی تو فرهنگسرای نیاوران من دلم میخواد بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم ای خدا به کی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این روزها می گذرند اما من از این روزها نمی گذرم ....................... انقده قشنگ گریه می کنه که می میری از خنده ... بیخیاله حرفایی که تو دلم جامونده ... خدایا مرا ببخش بخاطر درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود ... جوابیه "حامد بهداد" در پاسخ به فریبرز عربنیا که در برنامه تلویزیونی هفت بی اشاره مستقیم، بهداد را به مجنون وار رفتار کردن به بهانه مارلون براندو بودن متهم کرده بود: شنیده ام در برنامه ی هفت در جهت تغییر مسیر فرهنگی سینمای جهان، یک مشت افاضات ایراد کرده اید و پای از گلیم ادب فراتر نهاده، به قصد اهانت، تلویحا مرا بازیگری مجنون و بدور از اصول اخلاق حرفه ای که به فکر سرنوشت مردم نیست، خوانده اید. گویا نامی هم از مارلون براندو برده بودید. از صنعت ایهام استفاده کردید یا دغدغه ی ادب داشتید؛نمی دانم.اما شما که با بدعنقی و تفرعن پوک، فضای کاری را عصبی و زشت می کنید، دم از اخلاق حرفه ای نزنید! فضای فرهنگی به شدت با سانسور مواجه است. متولی رسانه نمی داند به جای فرصت دادن به لودگی فکری ،باید فضایی برای تنفس فکری تدارک ببیند وگرنه تلویزیون جای عقده گشایی شخصی نیست که اجازه ی اهانت به دیگران را به امثال شما بدهد. اینها، همه از عدم تمرین صحیح آزادی بیان است.اما شما هم گویا گرفتار توهم سختی شده اید. اینکه مردم به تماشای سریال مختار می نشینند ،ربطی به توانایی محدود شما در بازیگری و ایفای نقش مختار ندارد. کرور کرور پول نفت از بیت المال هزینه ی ساخت سریال های تلوزیونی می شود تا مردم با تماشای اعتقاداتشان به وجد بیایند. شاید هر بازیگر دیگری هم جای شما بود از اینهمه مواجهه با لبخند عمومی دچار توهم می شد. والا شما قبل از مختار کجا بودید و بعد از آن کجا هستید؟ شکلات داغ؟! مدهوش آن یال و کوپال و اسب و درشکه ی آراسته به صنعت گریم و طراحی نشوید. غره به دوبله ی سریال در چند کشور عربی نیز نباشید و وهم جهانی ورتان ندارد. شما خیلی کمتر از آن هستید که بخواهید از موضع یک مدعی العموم درباره سرنوشت مردم اظهار نگرانی کنید. مگر شما متولی امور فرهنگی هستید؟ مگر نماینده اخلاق جامعه اید؟ مگر سینمای ایران به شما نمایندگی داده است؟چه کرده اید؟ چه کسی به شما این اجازه را داده که در قالب اظهار نظر به تخریب دیگران بپردازید ؟ مگر شما یک هنرپیشه بیشتر هستید؟ آنهم با مدرکی دون و سوادی نازل در حوزه ی بازیگری و مطالعاتی مقدماتی و عمومی در حد کارلوس کاستاندا و دون خوان. نکند توهم فرهنگی بودن و روشن بینی دارید؟! پس تکلیف فلاسفه و جامعه شناسان و انسان شناسان و زبان شناسان و محققان چه می شود؟ کسانی که سینمای ایران و جهان را به صورتی جدی دنبال می کنند ،هیچ جایگاهی برای امثال من و شما قائل نیستند و اگر من درباره ی براندو زیاد می گویم ، به دلیل آنست که الگوی صحیح بازیگری را معرفی کرده باشم تا دانشجویان و علاقمندان بازیگری به واسطه هنرپیشه ای چون شما در جزیره ای کوچک محدود و گرفتار نشوند. اتفاقا بر این عقیده ام که نقطه ضعف سریال مختار شیوه ی بازی شخص خود شماست. از این رو دستمزدی که به شما پرداخت شده از سرتان هم زیاد است و به گمانم آن مبلغ، حق بازیگرانی مثل فرهاد اصلانی و اکبر زنجانپور بوده است. از طرفی آن چنان دم از اخلاق حرفه ای می زنید که انگار همین دیروز از هالیوود به تهران آمده اید. یادم نمی رود روزی را که سر صحنه ی "پرتقال خونی" به خاطر اینکه سیروس الوند پیشنهاد متفاوتی داشت و به مذاقتان خوش نمی آمد، بر سرش نعره می کشیدید و بی ادبانه در حضور مردم وعوامل او را "تو" تو" می خواندید و احترام عدد سنش را نگاه نمی داشتید و با عربده کشی "منم" "منم" می زدید که " هرچه من می گویم." از عوامل پروژه ی مختار شنیدم به خاطر اخلاق خوشتان، سه روز به جایتان "بدل" گذاشته و شما را سر صحنه نخواسته و بی شما به فیلمبرداری ادامه داده بودند. جایی بودیم و سام درخشانی به شما اظهار لطف کرد و گفت که از بچگی شما را دوست داشته ،اما شما با نهایت بی رحمی وقساوت در جواب گفتید: "شما هنوز هم بچه اید!" درجمع دیگری از دوستان به رامبد جوان اهانت کردید و او با فروتنی شما را پیشکسوت خود خواند. سر صحنه ی فیلم جرم احترام آقای کیمیایی را نگاه نداشتید و در حضور جمع به من که بازیگر آن فیلم و آماده ی برداشت پلان بودم، متلک گفتید،طوری که تمرکزم بهم ریخت و دیالوگهایم را فراموش کردم. شما اخلاق حرفه ای دارید؟ حیف آنهمه زحمت که اقای کیمیایی برای شما کشید. وگرنه شما قبل از ایشان هنرور فیلم مسافران بودید. شما یک روز کاری پروژه ی سینمایی "جرم" را از فرط تنگ نظری به گند کشیدید ،چرا که از توفیق دیگران رنج می برید. سرصحنه ی "مختار" کسوت آقای زنجانپور را ندید گرفته و ایشان را که آنطرفتر ایستاده بوده، صدا زده و گفته اید " آقای زنجانپور یک دقیقه بیایید کارتان دارم" ...خاطر ایشان که صدها شاگرد تحویل جامعه ی هنری این مملکت داده، به شدت از شما مکدر است. حرمت رسانه را نگه دارید ، سینما یا تلویزیون مقدس است شما نباید از آن به عنوان وسیله ای در جهت خودکامگی و جاه طلبی خودتان استفاده کنید. سیروس الوند بر این عقیده است که عاطفه در فریبرز عرب نیا تعطیل است. گفته اید که فلانی مجنون است،من افتخار می کنم که بازیگری مجنون هستم ،چون اصل جنون است و عشق است، نه آن مشخصات من درآوردی که برای بازیگر کامل شدن در برنامه ی هفت بر شمردید؛ از جمله "قدرت و اراده "، "پایمردی و شجاعت" و "آنکه در فضای تنگ نگنجد "وغیره .اینها که مشخصات "خلیل عقاب" است! اتفاقا بدانید که بازیگری اگر به هنر می رسد،محصول پردازش درونی ضعف ها و ترس ها و اضطراب هاست. جناب آقای متوسط! نزاکت داشته باشید و عقیده ی خود را در قالب ادب بیان کنید و دیگر به خاطر یک حرف پیش پا افتاده از مارلون براندو درباره ی انعکاس نور مهتاب روی برکه ی منزلش، از خود بی خود نشوید. اگر دمل پشت گردن ندارید، سر بالا آورید و به خود ماه بنگرید یا اگر شوق عارفانه دارید کمی تذکره الاولیاء بخوانید.گرچه از آنجا که شما را خوب میشناسم بر این نظرم که درون و بیرونتان یکی نیست. شما بهتر است نگران سرنوشت خودتان و فرزندتان باشید. منبع: کافه سینما پ.ن: مرســـــــــــــــــــــــــــــــــی حامد بهداد بیخود نیست اینقد باهات حال می کنم !!! دمت گرم ! اینم از نمایشگاه کتاب سال ٩٠ ... چقدر وسوسه انگیزه داشتن کتاب" آناکارنینا" توی کتابخونه ت و چقدر سخته ایستادگی در مقابل وسوسه ی خوندش تا بعد از امتحانا ! . چه حالی میده وقتی آقای رزوان بهت ٢تا کتاب شعر هدیه میده ! و البته با متن قشنگی از خودش که اول کتاب برات می نویسه : انگشتم را توی سیرک جا گذاشتم وقتی از حلقه ای رد شد ... . چه ذوقی داره خریدن پوسترای خوشگل واسه "رستا" ی عزززززززززززززززیزم ای جان دلم فدای اون چشمای خوشگلت بشه خاله کوچیکه ( حیف که نتونستیم کتاب غوغولی رو واست پیدا کنیم ! ) از الان اینقدر دارم واسه پوستر اتاقت ضعف میرم ، نمیدونم وقتی خودت بیای میخوام چیکار کنم پ.ن : ضعف می رویم ... تا نگاه می کنی وقت رفتن است ... . . . آن سفر کرده (ها) که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ... همین الان یه متنی رو تو فیس بوک از سروش صحت دیدم که ناخودآگاه یاد تو افتادم اسوه بخونش : دلتنگی همیشه از ندیدن نیست ; لحظه های دیدار با همه زیبایی گاه پر از دلتنگیست که مبادا دیدار شیرین امروز ، خبر تلخ فردا باشد ... میگن یه دوست معمولی وقتی اشکاتو می بینه سعی میکنه دونه دونه پاکشون کنه اما یه دوست واقعی وقتی اشکاتو میبینه اونم پا به پات اشک میریزه ... . . . میدونی امروز چه روزیه ؟؟؟ امروز روزیه که خدا یه فرشته ی مهربون و دوست داشتنی رو فرستاد رو این زمین خاکی تا بیاد بشه دوست من امروز روز میلاد بهترین دوست دنیاست اسوه ی عزیزم تولدت مبارک خیلی دوست دارم خیــــــــــــــــــــلی یه عالمه بوووووووس و بغل تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی بهش بگو دمت گـــــــــــــــــــــــــرم ... حس خوبی ندارم از اینکه تو آخرین روز زمستونم از اینکه زمستون داره نفسای آخرشو میکشه لااقل دلم نمی خواست این روزای آخر اینقدر گرم باشه این خورشید لعنتی ! دلتنگم بدجور دلتنگم نمیدونم واسه چی ! نمیدونم واسه کی ! نمیدونم ؟؟؟ شاید زمستون یکیش باشه زمستونی که نه سرمایی داشت و نه حال و هوایی زمستونی که نیومده رفت حرف های ما هنوز ناتمام کاش یه کم بیشتر می موند .... بازم بهار بازم عید بازم تکرار و تکرار و تکرار خسته ام از این همه تکرار . . . ارغوان ؛ این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می آید ؟!... الهام عزیزم باز هم مرسی بابت هدیه ی بسیار زیبات با اجازه ت ، دلم میخواد شعرتو علاوه بر دیوار اتاقم ، توی وبلاگم هم داشته باشم : . . . اما حالا متاسفانه فقط می توانم بی طرف سزارین کنم دردهای طبیعی خودم را مثل هندوانه ای به شرط چاقو و عق بزنم از خونی که می پاشد روی دستهایم و نق بزنم از زر زر نوزادی که بی صاحب مانده روی دستهایم و آشفته تر می کند خواب هایم را و بهانه بیاورم که گرسنگی مرا عصبی می کند باید مواظب باشم پیشانیم چروک نیافتد و دستم از درد داد نکشد وگرنه بعدها که خودم را یادم آمد نگاهم را در آیینه نخواهم شناخت و حرص دستی را خواهد خورد که به درد لای جرز دیوار هم دیگر نمی خورد و خواهم باخت خودم را ..... سه روز پس از آن که به دنیا آمدم ، هنگامیکه در گهواره ی اطلسم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه ی گرداگردم نگاه می کردم ، مادرم به دایه رو کرد و گفت : "حال بچه ام چگونه است؟" دایه در پاسخ گفت : "خوب است بانو ، من سه بار شیرش داده ام . تاکنون نوزادی به این خردی و به این شادی ندیده ام." من به خشم آمدم و فریاد زدم "دروغ است مادر، بسترم سخت است و شیری که نوشیده ام به دهانم تلخ می آید و بوی پستان در بینی ام ناخوش است و من سخت بی چاره ام ." مادر نفهمید و دایه نیز . زیرا زبان من ، زبان جهانی بود که از آن آمده بودم. در بیست و یکیمین روز زندگی ام ، هنگامی که مرا نام گذاری می کردند ، کشیش به مادرم گفت " ای بانو،خوشا به حالت که پسرت مسیحی به دنیا آمد." من در شگفت شدم و به کشیش گفتم " پس مادر تو در بهشت باید بدحال باشد،چون تو مسیحی به دنیا نیامدی." اما کشیش هم زبان مرا نفهمید. پس از هفت ماه یک روز فال گیری به من نگریست و به مادرم گفت " پسرت مردی محتشم و رهبری بزرگ خواهد شد." ولی من فریاد زدم "این پیش گویی دروغ است.چون که من موسیقی دان خواهم شد و چیزی به جز موسیقی دان نخواهم شد." اما در آن سن هم زبان مرا نفهمیدند و من بسیار در شگفت شدم . حال سی و سه سال گذشته است و در این مدت مادر و دایه ام و آن کشیش مرده اند ولی آن فال گیر هنوز زنده است.دیروز او را نزدیک در کلیسا دیدم . هنگامیکه با هم سخن می گفتیم ، گفت " من همیشه می دانستم تو موسیقی دان می شوی. حتی در زمان کودکی ات من آینده ات را پیش گویی کردم." من سخنش را باور کردم . زیرا که من هم زبان آن جهان دیگر را از یاد برده ام ... . . . پ.ن : ٢٢ سال پیش ، تو یه همچین روزی اولین فاجعه ی زندگیم رخ داد ................ مثل یه ستاره ی کوچولو توی یه سیاهیه مطلق ... یک دو سه چهار پنج ! سرم ظرفیت خاطراتم را ندارد ! تنها شانسم شناخت اوست ! من آن را بهتر از هر کسی می شناسم ! مثل سگ های خسته ی قطب که در فیلم های مستند دیده ام ، با استخوان استامینوفن گولش می زنم و مطمئنن او نیز گول خواهد خورد !... . . . در جسم بشری من ابدیت تکرار می شود ! به شادی میلاد یک حباب و غم ترکیدن حبابی دیگر ! تکرار می شود _ آری _ ... به قول نیما : "این اصلن عادلانه نیست" !!! . . اینکه نه اومدنمون دست خودمونه ، نه رفتنمون چه لذتی داره بازی با یه سری عروسک خیمه شب بازی ؟؟؟ وقتی میدونی از قبل همه چی نوشته شده تو این وسط هیچ کاره ای عروسک خیمه شب بازی ! و جالبه فکر میکنی خیلی حالیته و همه چیه زندگیت دست خودته به همین خیال باش ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است ... تا چند وقت پیش فکر میکردم "سمانه" اسم دیگه ی بلدرچینه سمانه یعنی بلدرچین ! باهاش کنار اومدم تازه یه جورایی از بلدرچینم خوشم اومد چند روز پیش توی کتاب فرهنگ اسم دیدم نوشته : سمانه یعنی آسمانه ، سقف آسمان ... قشنگ بود ... بیشتر انس گرفتم با اسمم ... و تازگی ها یه دوست تعبیر کرده به "یاس" ! حرف آخر یاس و حرف اول سمانه "س" که خودم ادغام کردم شد : یاسمانه (یاس + سمانه) به تعبیر خودش : یاسمانه یعنی مثل یاس میگه: تا حالا دقت کردی به یاس ! ببین در عین سادگی چقدر معصوم و زیباست !!! تعبیر قشنگی بود .... حالا دیگه خیلی بیشتر از قبل اسممو دوست دارم هرچند فارسی نیست .... تو به شوخی گفتی ولی من جدی جدی واست پست میذارم گفتی بگم چی ؟ آهان "یلدا جون عاشقتم" نه ، اینو که نمیگم ولی یلدا جون دوسِت دارم و این روزا رو هیچ وقت یادم نمیره لحظه هایی رو که با هم میسازیم و ساعت ها بهش میخندیم روزای قشنگ دانشگاه روزایی که هر چیزی واسمون خنده داره و واسه هر بیچاره ای یه اسم مسخره میذاریمو با یادآوری اون اسما هر دو از اعماق دلمون میخندیم ! شاید از نگاه دیگران مسخره باشه ولی مهم اینه که خودمون حال میکنیم و البته نازی هم چون وقتی واسش تعریف میکنم ، از اونجایی که ٣سال باهات بوده و بی شک حرکاتت میاد تو ذهنش ، از خنده روده بر میشه بخصوص کولی بازیت دم اون کلاس که میکوبیدی رو پاهات و داد میزدی " شر ننداز . بیا بریم " یا اون ترشی اوردنت که کلاسو به بوی گند سرکه کشیدیمو و بعد به همه توضیح دادیم که اون ترشی نبود "بیف استراگانوف" بود ! امتحان دینامیک که سوالاش لاحته لاحت بود فقط جواباش یکم سخت بود ! و سر امتحان بجای تقلب از من میپرسیدی که این درس چند واحد بود ؟!!!!!! حتی حرف سعیده که میگفت این دوتا نفهمن فلانی آتش نشانه که آبروش تو کل دانشگاه میره !!! (البته بیچاره حقم داشت) و سوژه های دیگه و سوژه های دیگه تر که بعدن قراره پیش بیاد ... بعدن نوشت : یادم رفت تجسم قیافه تو بگم موقعی که من داشتم بابت شوخ طبعیت عذرخواهی میکردم از "ببعی" و بعدش قهر کردن تو و مسیجات به نازی و ... هیچ وقت نفهمیدم ١٧ عدد خوبیه یا بد !!!... . . . پ.ن : بازم محرم ............... از اون موقعی که دانشجو شدم همیشه اولین کسی که روز دانشجو رو بهم تبریک گفته " اسوه " بوده . امسال هم مثل همیشه . اینم مسیجش : شمع شدی شعله شدی سوختی خاک تو سرت هیچی نیاموختی بیکار فردا ، روزت مبارک ...... پ.ن: میدونی که خیلـــــــــی دوست دارم ؟؟؟؟؟؟ مهندس عمران موجودی است نسبتن نجیب که عمدتن در بیابانها و کنار محل های مخروبه زندگی میکند و به ندرت برای غذا خوردن و جفت گیری به شهر می آید . گونه ی آبزیش عمران آب نامیده می شود. گونه ی کوهی آن نقشه بردار و دسته ی اهلی آن در دفتر فنی مشاهده شده است و نوع وحشی و درنده آن در نهایت پیمانکار می شود ! پ.ن: مسیجی بود از آبجی وسطی . خودم که خیلی حال کردم قاط زدم دلم میخواد شعر بخونم هر شعری دلم میخواد کتاب بخونم هر کتابی دلم میخواد با همین مدادرنگیایی که واسه نیما گرفتم بشینم یه نقاشیه حسابی بکشم ، یه خونه که سقف شیروونی داره با یه دودکش و دو تا درخت و کلی گل و کوه و یه خورشید خانم اون بالاها . از همونایی که ناهید بهمون یاد داده بود دلم میخواد ریپیت "محسن یگانه" گوش کنم : دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه / دنیا بی چشمات یه دروغ محضه با صدای زیاد ، اونقدری که سر درد بگیرم دلم میخواد با "ابی" داد بزنم : تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خسته م / کنارت انقدر آرومم که از مرگ هم نمیترسم دلم یه بارون سیل آسا میخواد دلم یه پیاده رویه حسابی میخواد دلم میخواد با یکی حرف بزنم ، یکی که چرندیاتم حوصله شو سر نبره دلم میخواد فریاد بزنم دلم میخواد یه ساعت جلو آینه بشینمو صورتمو نقاشی کنم دلم میخواد به لاله فکر کنم اینکه الان اون دنیا چیکار میکنه.آرامش داره؟ دلم میخواد برای عشق نفرینی شهلا گریه کنم برای بازیچه شدنش برای مرگ قلبش تو لحظه ی آخر دلم میخواد ساعتها بشینم خیره به اون عکسش نگاه کنم ، همونی که داره به اون نامرد نگاه می کنه ، همونی که یه دنیا حرف تو نگاهشه ، تو چشماشه ، تو دلشه دلم میخواد بنویسم دلم میخواد ساعتها به یه گوشه خیره شم و فکر کنم دلم میخواد خدا رو ببینم گفتم که قاط زدم ...... پ.ن : برداشت آزاد .........
میگیم میخندیم حتی به چاک دیوار !!! شاید زندگی همین باشه مسخره ما هم که همیشه منتظر یه سوژه واسه خنده ... . . . میگن زندگی صد سال اولش سخته ..... چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان ! نه به دستی ظرفی را چرک میکنن نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت ... . . . پ.ن : امروز که رفته بودیم بهشت زهرا ، نیما داد و بیداد راه انداخته بود که از روی سنگ قبرا نرید . دردشون میگیره !!! فکر میکردم جریان ، جریانه "سربازهای جمعه" ست ... اشتباه میکردم !!! اون فقط یه فیلم بود ............ دلم یه بارونه حسابی میخوادو یه پیاده روی حسابی تر . . . میشه ؟؟؟ ساعت دیواری که از IKEA خریده بودمو با کلی ذوق زدم به دیوار اتاقم ... . . . سه تا عقربه ی خنگ و یه صفحه ی سفید قشنگ ! گذشت زمانو راحت به رخم میکشن !!! ثانیه هایی که بیخودی دارن میگذرن و دیگه برنمیگردن ... اونم با سر و صدا تیک تاک تیک تاک... آزارم میده ... قول نمیدم که بتونم تحملش کنم ....... دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته ............... مغزم داره سوت میکشه ...... گوش کن صداشو میشنوی ؟؟؟!!! بسیار سفر باید تا پخته شود خامی .... عمو مهرداد تولدت مبارک الهی صد ساله شی نه ، صد و بیست ساله شی نه ، صد و بیست سال کمه همیشه زنده باشــــــــــــــی ( با چند روز تاخیر ) برگشتم ... بعد از دو ماه با کلی خاطره با کلی دلتنگی و وابستگی . . . بیر آیریلیق بیر اوءلوم هئچ بیری اولماییدی ... *** هفتم آبان ، زادروز پدر ایرانزمین ، کوروش بزرگ خجسته باد *** 

















جوجه های دلتو شمردی ؟؟؟ حواست بهشون هست؟!!!
یعنی عاشقشم!

























گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است .........